جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

داستان کوتاه : از او بخواه که دارد

    درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت: شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی ، من نیز درویشم . خواجه گفت : من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی. پس درویش تاملی کرد و گفت : ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدایی آمده ام. این را بگفت و روانه شد. خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.

    معراج السعادت (ملااحمد نراقی)


    این مطلب تا کنون 32 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ شنبه 9 آبان 1394
    منبع
    برچسب ها : خواجه ,
    داستان کوتاه : از او بخواه که دارد

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز سه شنبه 5 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر